•  
  •  

  •  

  •  

شهید سلیمان زارعی حاجی آبادی

 

 

نام :سليمان

نام خانوادگي : زارعي حاجي آبادي

تاريخ تولد:10/10/1332

روز تولد :پنجشنبه

تاريخ شهادت:5/1/1361

روز شهادت : پنجشنبه

محل شهادت :رقابيه

شهيد سليمان زارعي

نقل از مادرشهيد:

سليمان جواني بود داراي اخلاق نيك ونسبت به والدين خود نهايت احترام قائل بود با مردم رفتار خوبي داشت ونماز وروزه وعبادات خود را از 9 سالگي به صورت مستمر شروع كرداهل مسجد ومنبر بود وپس از اتمام دروس پايه ششم وپس چندسال درسن 20 سالگي ازدواج كرد وبه مدت 6 سال در كنار همسر خود بود كه حاصل اين زندگي مشترك  شش ساله باهمسرش 3 فرزند مي باشد كه دو دختر ويك پسر كه اولين فرزند او دختر و هم اكنون ازدواج كرده وداراي 3 فرزند مي باشد وفرزند دو سر شهيد پسر مي باشد به نام روح الله  كه هم اكنون در نيروي دريايي سپاه پاسداران در شهرستان جاسك به عنوان پاسدار مشغول به خدمت مي باشد كه ايشان نيز هم ازدواج كرده وداراي 2 فرزند مي باشد وفرزند سوم شعيد زارعي نيز دختر مي باشد.

شهيد سليمان زارعي بعداز 6 سال زندگي مشترك با همسر وفرزندان خودعازم جبهه هاي حق عليه باطل شد وزماني كه عازم جبهه شد دختراولش 3 ساله پسرش يك سال ونيم فرزندش كه آن دختر بود درشكم مادرش پسر مي برد.

بيان خصوصيات اخلاق شهيد به نقل از مادر بزرگوارش

سليمان در نوجواني نماز،روزه و.... را ترك نمي كرد وبه خصوص در شبهاي جمعه ودوشنبه دعاي مشكل گشاي مي خواند وبا پدرومادر ودوستان مهربان وبا محبت بود ونسبت به آنها احترام زيادي قائل بود. به طوريكه كه نسبت به ديگر فرزندان متمايز بود واخلاق وي»ه اي داشت ودر جواني در عزاداري امام حسين عليه السلام مداحي مي كرد وتحصيلات خود را تا كلاس ششم ادامه داد.

 

بخشی از زندگی نامه شهید هرمزگانی جواد بهرامی


تاریخ ولادت:1341 
تاریخ شهادت:19/7/63     
نام عملیات:بدر         

محل شهادت:شرق دجله    

  
زندگی نامه شهید:                                           شهید جواد بهرامی دریک خانواده ی آگاه، متقی،وبا ایمان به دنیا آمد از همان دوران کودکی تحت تربیت پدرومادر متدین ومقلد امام راحل پرورش یافت.                                                                  از همان دوران کودکی درمجالس دینی ومذهبی از جمله برنامه های سوگواری آقا امام حسین(ع) داشت وعشق خدمت گزاری به آستان آستان آقا ابا عبد الله (ع) درعمق وجودش ریشه داربود.  سادگی،بی آلایشی وگذشت او در سنین کودکی زبان زد همه بود اودر آن روستا شاخص ومحور همسالان خود بود.ویرتنهاد فرزند پسر خانواده وبسیار مورد علاقه ی مادر خود بود روحیه ای نترس ودل شجاعی داشت وتکیه گاه محکمی برای اطرافیان بود درنگاهش عشق،صلابت ومردانگی موج می زد واین نگاه ژرف تاثئر عمیقی روی مخاطب می گذاشت متین وبا وقار بود وهمواره لبخند ملیحی بر لب داشت.                                                                                                                                                                                                    همسر شهید:            
او در سن نوزده سالگی بامن ازدواج کرداومردی با ایمان بود وهمیشه نمازش راسروقت میخواند ودر حال سجده گریه میکرد .اوبیست ودوسال داشت که میخواست به جبهه برود اما مادرآن از رفتن آن به جبهه ناراضی بود و می گفت تو تنها پسرمن هستی وتازه عروسی کردی اما جواد گفته بود که این وظیفه ی من است که برای حفظ کشور کشورم به جبهه بروم واز آن دفاع کنم .به مادرش گفته بود که هر کاری میخواستی باتمام وجود انجام میدادم اما این کار را که من به جبهه نروم را از من نخواه، بالاخره با گریه وپافشاری های مداوم توانست مادرش به او اجازه رفتن به جبهه را داد .او بد از چند ماه به مرخصی آمد وگفته بو اگر بروم و شهید شوم دیگر خیالم راحت است که مادرم ازمن راضی ا ست. این شهید بزرگوار یک دختر دارد که در زمان رفتن ایشان به جبهه دو ساله بوده است.                                                                                                                                                                                                                دوست وداماد شیهد:                   
او به دوستانش کمک میکرد ودوستانش را برای وا جبات وترک محرمات و رفتن به جبهه تشویق میکرد هر کاری که از دستش بر می آمد دریغ نمیکرد وانجام میداد.                                 

شهادت و آخرین خداحافظی (شهید محمد دهقانی)

شهادت وآخرین خداحافظی

هفت روز از شهادت بهترین دوست و برادرش می گذشت که او توانست خود را به مراسم برساند.

بچه ها در کوچه مشغول بازی بودند و پسر کوچک شهید دودوی که تازه زبان باز کرده بود و می توانست کلمات را ادا کند با انها هم بازی شده بود فرزندانش تا پدر را دیدندبا شوق فراوان از دیدار پدربه سوی او دویدندو پس از مدتی دوباره نوای بابا را سر دادند پسر شهید دودوی هم مانند کودکان وی ذوق زده به سوی او دوید و او را پدر خطاب کرد که بچه ها از او ایراد گرفتند و چه بزرگوار بود او که مهر پدری را کنار گذاشت و کودک یک ساله شهید را در آغوش کشید و او را فرزندم خطاب کرد و چقدر شیرین بود این کودک در دلش گاهی اوضاع سخت تر از آن است که تصورش را بکنی از اول جنگ در جبهه باشی و هنوز توفیق شهادت نصیبت نشود اما شهید دودوی تازه آمده بود و چه زود پر کشید حتی یک بار هم مجبور نشد مرخصی بگیرد و این سفر اول و آخرش شد

پس از مراسم هفت کمی در گلزار شهدا ماند تا با خدای خود نجوا کند از بچه ها کمی ایراد گرفت که چرا در قبر خالی کنار شهید دودوی  آشغال و سنگ می ریزند این قبر قرار است شهیدی را در خود جای دهد و خود شروع کرد به درد دل کردن با قبر خالی نمی دانم چقدر طول کشید  ولی پس از برگشت از گلزار خانواده را دور هم جمع کرد تا دعای توسلی با هم بخوانند به هر سختی بود نوار کاست خالی پیدا کرد برای ضبط و شروع کرد به خواندن دعا عجب دعایی هیچ کدام از کسانی که در مراسم بودند فراموش نمی کنند حال هوای این دعا را چون هر کس هر حاجتی داشت در این دعا توانست از خدا و ائمه بگیرد از جمله خواهرش که دختر می خواست و خودش که در تمام طول دعا آرزوی شهادت می کرد و صبر برای خانواده و صبور بودن اعظم دختر شهید دودوی و عجب دختر صبوری است اعظم

دیگر شهر برایش غریب و نامانوس بود و می خواست از این شرایط خفقان خارج شود اما پس از سه ماه دوریو شرایط سختی که بود باید کارهای عقب افتاده اش را انجام می داد و خیلی از اقوام بودند از همه حلالیت می طلبید صله رحم خصوصیت بارزش باید به تمام اقوام سر می زد و در عرض دو روزبه تمام دوستان اقوام و فامیل میناب سر زدو باز تیلیغ جبهه و نیاز به نیرو مردمی و سر زدن به خانواده های شهدا از جمله شهید مجیدی

این در شرایطی بود که همسر سومش تازه فارغ شده و در بیمارستان بستری بود و هنوز اسم دخترش را انتخاب نکرده بود طبق روال همیشگی به سراغ قرآنش رفت برای انتخاب اسم که دختر بزرگش به سراغ پدر امد و گفت بابا می شود من اسم خواهرم را انتخاب کنم و پدر قران را بوسید و دخترس را در اغوش گرفت تو انتخاب کن عزیزم و مرضیه نام منیره را برای خواهرش انتخاب کرد محمد همسر و دختر کوچکش منیره را از بیمارستان مرخص کرد و توصیه یا شاید وصیت کرد که کسی بدون صلوات حق ندارد پرده گهواره را کنار بزند و خود نیزهر بار می خواست دخترش را در آغوش بگیرد صلوات می فرستاد

وبازلحظه خداحافظی و قرآن و آب وساک آماده دردست ولی نه اینبار برخلاف همیشه مهدی نمیخواست پدرش برود و بسیارگریه می کرد چه گریه عجیبی مهدی بارها شاهدرفتن وبرگشتن پدر بود و این بیقراری یعنی چه پسرانم مهدی میثم مرتضی وموسی پشت همدیگر راخالی نکنید وسلاح پدر را نگذارید برزمین بیفتد همیشه پشتیبان امام باشید و خدایا به همسران و خواهران صبری زینبی اعطا کن و چگونه دخترت و مرضیه توانست جنازه ات را ببیند پبشانیت را ببوسد و هیچ اشکی نریزد و یقینا این همان صبری است که تو از خداوند برایش طلب کردی

حکایت پیرمردی که در جبهه، باسواد و سپس ماندگار شد

این روزها، سی و یکمین سالگرد شهادت شهید هفتاد ساله دفاع مقدس، حسن امیری است؛ رزمنده‌ای که علاوه بر خدمت به رزمندگان در لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص)، سواد آموخت و آسمانی شد.



اگر یادی از پیرمردهای جبهه و جنگ و هشت سال دفاع مقدس شود؛ قطعا یکی از نامهای مورد توجه، شهید حسن امیری است؛ شهیدی که آنقدر مورد علاقه رزمندگان بود که وی را «عمو حسن» صدا می‌زدند و می‌گفتند، جبهه آنجاست که عمو حسن آنجاست.

عمو حسن متولد سال ۱۲۹۵ بود، جنگ که آغاز شد، زندگی و دکّه اش را رها کرد و به جبهه شتافت. هرچه به او می‌گفتند در پشت جبهه بمان و خدمت کن، می‌گفت:‌«من خودم صد تا جوان را حریفم؛ چرا بمانم پشت جبهه؟!» او حتی در صبحگاه‌ها به شکل فعالی حضور می‌یافت و در دوهای صبحگاهی، حتی بیشتر از جوانان، گِرداگرد پادگان دوکوهه می‌دوید.

او را می‌شد در بخش‌های مختلف جبهه پیدا کرد. تبلیغات، تدارکات، پشتیبانی، آشپزخانه و البته ایستگاه‌های صلواتی از جاهایی بود که عمو حسن را می‌شد در آنجاها به صورت فعال یافت. او در روزهایی که بیشتر رزمندگان به مرخصی می‌رفتند، خود به مرخصی نمی‌رفت تا بیشتر بتواند به خدمت رسانی به رزمندگان اسلام مشغول باشد.

عمو حسن همچنین از نیروهای تنبل و غیر فعال خوشش نمی‌آمد و تبلیغاتی‌های تنبل را «تنبلیغات» می‌نامید!

او در تدارکات، مرتب شربت درست می‌کرد و به دست رزمندگان می‌داد. همچنین تلاش می‌کرد تا رزمندگان، غذای بیشتری بخورند تا تقویت شوند.

نقل است که وقتی برای دریافت غذای گردان می‌رفت، اگر غذا درست و حسابی بود، آمار را بیشتر می‌داد تا غذای بیشتری بگیرد! و وقتی هم در این باره از او می‌پرسیدند، می‌گفت: «بچه‌ها باید تقویت بشوند!»

با این حال، عمو حسن نسبت به دوری از اسراف، بسیار حساس بود و هیچ چیز را دور نمی‌ریخت و حتی از آب پنیر، دوغ و چیزهای دیگر درست می‌کرد و با افزودن افزودنیهایی، آن را در ایستگاههای صلواتی به رزمندگان می‌خوراند! همچنین گزارشهای هفتگی عمو حسن که از اضافه غذاهای هفته و در پایان هفته تهیه و به عنوان غذا بین رزمندگان توزیع می‌شد، زبانزد خاص و عام است!

 و اما درباره ویژگی‌های خاص اخلاقی عموم حسن، می‌توان به سلام کردن او به کودکان و نوجوانان و خوش رفتاری با آنان اشاره کرد؛ او کودکان و نوجوانان را با واژه‌هایی مانند «گُلَم»، «شاخه نباتم»، «پروانه ی من» و مانند آن خطاب می‌کرد.

عمو حسن در جبهه هم دست همه را می‌بوسید؛ حتی برای شستن ظرف‌ها هم، دست رزمندگان را می‌بوسید و از آنان می‌خواست تا این توفیق را به او بسپارند. کافی بود تا رزمنده ای در جبهه به عمو حسن سلام دهد؛ او علاوه بر پاسخ سلام، دستش را هم می‌بوسید و زمانی که برخی از رزمندگان، این اقدام او را تلافی می‌کردند و دستش را می‌بوسیدند، می‌نشست و گریه می‌کرد و می‌گفت: «شما بسیجی هستید؛ اما شما چه می‌دانید من کی ام و گذاشته ام چیست؟ اما شما بچه بسیجی‌ها، پاک و مطهر هستید و من وظیفه خود می‌دانم که دست شما را ببوسم.»

حسن امیری در عین حال به در و دیوار گُردان دست می‌کشید و به سر و صورتش می‌مالید تا مُتبرّک شود.

یکی دیگر از ویژگی‌های اخلاقی این سرباز ایثارگر لشکر اسلام، نظم وافر او بود؛ تا آنجا که همیشه لباسهای تمیز و مرتب می‌پوشید و لباسهای تازه شسته شده خود را هم زیر پتو می‌گذاشت تا مانند لباس اتو کشیده، مرتب و صاف شود.

حسن امیری در همه حال، به دعا کردن بویژه دعا برای سلامتی رزمندگان بیمار، اهمیت می‌داد و خودش پس از نمازهای جماعت و یا در بین دو نماز، میکروفون به دست می‌گرفت و برای همه دعا می‌کرد؛ دعایی که پیش و پس از هر وعده غذایی هم از سوی او اجباری بود و همه رزمندگان موظف بودند تا از این امر اطاعت کنند!

او در این دستورها و برای رفت و آمد به اماکن خاص جبهه، راهکار خاصی برای خود داشت. او در یکی از همان روزهای نخست حضور در جبهه، عکسی به یادگار با سردار محمدابراهیم همت، فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله گرفته بود و این عکس را همیشه در جیب خود داشت تا به عنوان کلید هر درِ بسته و مجوّز حضور در همه جا و بویژه در جاهایی که او را راه نمی‌دادند، از آن استفاده کند!

او همچنین لباسی را از سردار همّت به یادگار گرفته بود که آن را هم بسیار دوست می‌داشت و حتی، همان را وصله پینه می‌کرد تا به عنوان یک یادگاری مهم، همواره از آن استفاده کند. شدت علاقه عمو حسن به این لباس آنچنان بود که لباس نو کمتر می‌خرید تا بیشتر بتواند همان لباس را به تن کند.

و اما یکی از مهمترین جلوه‌های فعالیت او در جبهه‌ها، سوادآموزی او بود.

وی به عنوان یک رزمنده بی سواد، دعوت یکی از رزمندگان اسلام را برای سوادآموزی پذیرفت و نزد او به سوادآموزی پرداخت؛ البته چندی بعد که همان رزمنده به شهادت رسید، او بارها برایش روضه می‌خواند، اشک می‌ریخت و مقام استادش را پاس می‌داشت.

عمو حسن از همان روز اول حضور در جبهه، آرزوی شهادت داشت و بارها هم تا مرز شهادت رفت؛ چند بار هم زیر آوار ماند و هر بار که از زیر آوار بیرون می‌آمد، می‌گفت: این بار هم نشد!

او برای همه رزمندگان حنا می‌مالید، اما برای خود حنا نمی‌مالید و می‌گفت: «محاسن من با خون خضاب خواهد شد.»

سرانجام در عملیات کربلای چهار و در شلمچه، محاسن عمو حسن به خون پاکش خضاب شد تا روزهای پایانی دی ماه سال ۱۳۶۵، به عنوان هفتادمین سال زندگی عمو حسن امیری، شاهد شهادت او باشد؛ رحمت‌الله علیه.

لازم به ذکر است که پانزدهمین جلد از مجموعه «یادگاران» – که به همت انتشارات روایت فتح منتشر شده است - با گِردآوری و همّت نیّره رهبر فر، شامل یکصد خاطره ریز و درشت رزمندگان و ایثارگران و فرماندهان از اوست؛ کتابی که با عنوان "عمو حسن" به زیور طبع آراسته شده تا یاد آن پیرمرد باصفای دوران دفاع مقدس همیشه در یادها زنده باشد.
منبع: مهر

چشمانم را باز بگذاريد تا بدانند آگاهانه شهيد شدم

هيچ روزي در تاريخ 38 ساله انقلاب پيدا نمي‌كنيم كه مزين به سرخي خون شهيدي يا شاهد ايثارگري رزمندگان نباشد و فرياد هل من مبارز ميدانشان را نشنيده باشد.


هيچ روزي در تاريخ 38 ساله انقلاب پيدا نمي‌كنيم كه مزين به سرخي خون شهيدي يا شاهد ايثارگري رزمندگان نباشد و فرياد هل من مبارز ميدانشان را نشنيده باشد. همين تلاش و ايثارگري‌ها بود كه شجره نوپاي انقلاب را با همه سختي‌ها و شرارت‌هاي دشمنانش پايدار نگاه داشت. گاهي شهادت برخي از جوانان انقلابي در نهايت گمنامي و در روزهايي صورت گرفت كه ظاهراً هيچ جنگي در كار نبود اما دست فتنه معادلات را بر هم زد و رزمندگان براي مقابله با آن از جانشان گذشتند. شهادت سردار احمد قنبريان در تاريخ 20 بهمن ماه 1358 از جمله اين شهادت‌هاست. شهيد ورزشكاري كه خون پاكش بهاي خاموشي فتنه گروه‌هاي چپ و ضد انقلاب در شهرستان گنبد شد. گذري بر زندگي شهيد احمد قنبريان را پيش رو داريد.

بوكسور بي‌رقيب
احمد قنبريان سال 1333 در شهرستان شاهرود به دنيا آمد. بچه باهوش و بازيگوشي بود كه انرژي و توانايي‌هايش براي بازي و فعاليت‌هاي بدني تمامي نداشت. شايد همين توان جسمي خدادادي بود كه باعث شد از دوران نوجواني به انواع رشته‌هاي ورزشي ورود كند. از بوكس و كشتي گرفته تا هندبال ، فوتبال و.... در همه اين ورزش‌ها خوش درخشيد و صاحب عناوين مختلفي شد. شهيد قنبريان رشته ورزشي بوكس را تا جايي دنبال كرد كه در شاهرود و شهرهاي اطراف حريف نداشت. همزمان در رشته كشتي هم سرآمد همسن و سالانش شد و از طرف مدير مدرسه مدال افتخار گرفت. اگر در رشته فوتبال عضو تيم دبيرستان بود، در رشته هندبال هم به عضويت تيم شهرش درآمد و انواع ورزش‌هاي رزمي را هم تجربه كرد.
نوجوان انقلابي
دوران دبيرستان، دوران تحول شخصيتي احمد قنبريان هم بود. در اين زمان غير از پرورش جسمش به پرورش فكر و روحش هم پرداخت و از سال دوم دبيرستان به صورت جدي كتاب‌هاي استاد مطهري و دكتر شريعتي را مطالعه مي‌كرد. اطلاع از افكار روشنگرانه بزرگمردي چون استاد مطهري، باعث شد تا شهيد قنبريان روز به روز با ظلم و ستم حكومت طاغوت بيشتر آشنا شود. چون روحيه پر تلاطمي داشت، در سال چهارم دبيرستان به تهران آمد و به استخدام نيروي هوايي درآمد، اما به خاطر حق‌طلبي‌اش و اينكه حرف زور را قبول نمي‌كرد، با مسئولانش به مشكل برخورد و در يك مورد به گوش مافوقش زد. صداي زنگي كه توي گوش آن درجه‌دار پيچيد، تا اتاق مسئولان پادگان هم شنيده شد و باعث شد احمد دوباره به شاهرود برگردد و ديپلم بگيرد. بعد به خدمت سربازي رفت و در نيروي هوايي استان خراسان مشغول خدمت شد.
سرگروهبان اخراجي
قدرت جسمي، چابكي و هوش شهيد قنبريان باعث شده بود در دوران خدمت سربازي از ميان همدوره‌اي‌هايش فقط به او درجه گروهبان يكمي بدهند. يكي از دوستان هم‌خدمتي‌اش تعريف مي‌كند:«فرمانده پادگان ما قاضي عسكر نام داشت. هر روزي كه قاضي در پادگان نبود، احمد فرصت را غنيمت مي‌شمرد و براي سربازها بحث خداشناسي پيش مي‌كشيد. ما را با ايدئولوژي اسلامي آشنا مي‌كرد و از قواعد و اصول اسلامي حرف مي‌زد. همين كارها باعث شد او را به بازداشتگاه و زندان بيندازند و رفتارش را تحت نظر بگيرند.»
كمي بعد شهيد قنبريان به دليل سطح سواد و هوش بالايش معلم دبيرستان ارتش مي‌شود. در واقع مسئولان پادگان مي‌خواستند به اين طريق او را آرام و از فعاليت‌هايش ممانعت كنند اما در همين كسوت نيز شهيد احمديان حق‌طلبي را فراموش نمي‌كند. يك بار كه فرزند يكي از مسئولان درس نخوانده بود، به او نمره پايين مي‌دهد كه باعث درگيري قنبريان و مسئولانش مي‌شود. تا جايي كه دوباره او را به پادگان برمي‌گردانند.
محافظ محله
شهيد قنبريان بعد از اتمام خدمت سربازي به شاهرود برمي‌گردد و همزمان با اوج قيام مردم عليه حكومت طاغوت، وارد جريان انقلاب مي‌شود. فعاليت‌هاي او آنقدر دامنه‌دار بود كه بارها از طرف ايادي رژيم تهديد مي‌شود، اما توجهي نمي‌كند و نهايتاً انقلاب به پيروزي مي‌رسد. بعد از استقرار نظام اسلامي، يكي از اولين فعاليت‌هاي شهيد قنبريان محافظت از محله‌شان بود. او كه جواني ورزشكار، خدمت رفته و آموزش‌ديده بود، به ديگر جوان‌هاي انقلابي تاكتيك‌هاي نظامي و تكنيك‌هاي ورزش‌هاي رزمي را آموزش مي‌داد. همچنين شورايي را در محله ايجاد مي‌كند و با تشكيل جلسات سخنراني، اقدام به آگاه‌سازي و هماهنگ‌سازي مردم با جريان انقلاب مي‌كند.
يكي از همرزمانش مي‌گويد:« آن روزها كه شور انقلابي در همه جاي كشورمان ديده مي‌شد و مردم در اجتماعات و تظاهرات مختلفي حضور پيدا مي‌كردند، احمد را مي‌ديدي كه با قد و قامت رعنايش روي بلندي مي‌ايستاد و از پشت بلندگو مردم را هدايت مي‌كرد. در رفراندوم 12 اسفند هم هم به تبليغ جمهوري اسلامي پرداخت و براي روشنگري تعداد بيشتري از مردم، به روستاهاي اطراف شهر مي‌رفت.»
فرمانده عمليات سپاه گنبد
فروردين ماه 1358 غائله گنبد شروع مي‌شود و احمد قنبريان بدون اينكه مسئوليت نظامي داشته باشد، به صورت داوطلب و به همراه تعدادي از دوستانش به گنبد مي‌رود. در آنجا او و همرزمانش موفق عمل مي‌كنند و به طور موقت اوضاع آرام مي‌شود. در ارديبهشت همين سال كه سپاه تشكيل مي‌شود، قنبريان نيز لباس سبز پاسداري به تن مي‌كند و به خاطر شجاعت و هوش بالايش به فرماندهي عمليات سپاه گنبد انتخاب مي‌شود.
شهيد قنبريان در همين ايام ازدواج مي‌كند و به همراه همسرش به روستاهاي اطراف گنبد سركشي و با مردم تركمن منطقه ارتباط خوبي برقرار مي‌كند. احمد در اين مسير آنقدر متهورانه و جسور عمل مي‌كند كه براي مدت كوتاهي توسط گروهك‌هاي چپ به گروگان گرفته مي‌شود اما همچنان محكم در مسير انقلاب مي‌ماند و به مبارزه با ضدانقلاب مي‌پردازد.
شهادت در سالگرد انقلاب
بهمن 1358 كه از راه مي‌رسد، مردم ايران خودشان را آماده جشن اولين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي مي‌كنند اما در گنبد خبرهاي ديگري به گوش مي‌رسد. چريك‌هاي فدايي خلق با نزديك شدن 19 بهمن، سالگرد حادثه سياهكل درصدد برمي‌آيند تا براي ايجاد «تركمن صحراي خودمختار» زمينه درگيري با نيروهاي پاسدار انقلاب و نهادهاي انقلاب را فراهم كنند. در منطقه شايعه مي‌شود كه امام خميني دستور قتل‌عام سني‌ها را صادر كرده است. در روز 19 بهمن 1358 دو گروه در برابر هم صف‌آرايي مي‌كنند. يك گروه طرفدار سازمان چريك‌هاي فدايي خلق و گروه ديگر هواداران نظام جمهوري اسلامي شامل برخي تركمن‌ها از جمله مردم ترك و شيعه منطقه هستند. نيروهاي پاسدار فعاليت خودشان را آغاز مي‌كنند و شهيد قنبريان بدون سلاح همراه با عده‌اي از همرزمانش براي گفت‌وگو با چپي‌ها وارد ميدان مي‌شود اما به طرف خودروي آنها تيراندازي مي‌شود و جنگ بين نيروهاي سپاه و فدائيان خلق براي تصرف نقاط حساس شهر گنبد آغاز مي‌شود.
احمد قنبريان در اين درگيري‌ها نقش مهمي ايفا مي‌كند. قدرت فرماندهي او باعث مي‌شود تا بسياري از سنگرهاي ضدانقلاب فرو بريزد اما در روز 20 بهمن ماه 1358 يكي از تك‌تيراندازهاي دشمن با استفاده از يك تفنگ دوربين‌دار، سر احمد را مورد هدف قرار مي‌دهد و او را به شهادت مي‌رساند. قنبريان در حالي به شهادت مي‌رسد كه تنها 25 سال از عمرش مي‌گذشت.
پيكر سردار شهيد احمد قنبريان به زادگاهش شاهرود برمي‌گردد تا در ميان تشييع مردم اين شهر به خاك سپرده شود. احمد پيش از شهادتش گفته بود:« پس از شهادتم چشمانم را باز بگذاريد تا بدانند كوركورانه نمرده‌ام. دهانم را باز بگذاريد تا بدانند تاآخرين لحظه زندگي نداي الله اكبر را زمزمه مي‌كردم. دستانم را از خاك بيرون بگذاريد تا بدانند با خود چيزي نبرده‌ام.»

منبع: روزنامه جوان

اگر دلتنگ دیدار پدرت شدی زیر سایه بید مجنون بنشین

شهید 21 ساله قزوینی که فرزندش را ندید و پس از ماه‌ها مبارزه با ضدانقلابیون، بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن به حریم جاودان یار پر کشید.

 



شهید حسین حنیفی، فرزند قربان‌علی روز هشتم فروردین ماه سال 45، در روستای اسلام‌آباد شهرستان قزوین در خانواده زحمتکش و مؤمن به دنیا آمد.

خانواده او به خاطر عشق و ارادت به سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) نام فرزند خود را حسین گذاشتند.

حسین ایام حساس و پرشور کودکی را در سایه‌بان سر و نجیب و بارور محبت پدر و مادر شکوفا کرد و پس از پشت سر گذاشتن دوران کودکی، به مدرسه رفت و تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند و در سن نوجوانی به کار در و پنجره‌سازی روی آورد و به جوشکاری مشغول شد؛ یازدهم اسفندماه سال 60  ازدواج کرد که حاصل آن یک دختر است.

با فرا رسیدن زمان سربازی در یگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان قزوین مشغول خدمت شد و پس از فراگیری دوره‌های آموزشی و نظامی به جبهه‌‌های جنگ حق علیه باطل اعزام شد.

محل خدمت او شهر بانه کردستان در غرب ایران بود و پس از ماه‌ها مبارزه با ضد انقلابیون در روز اول اردیبهشت سال 66 در اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن به خون گرم خود در غلتید و به حریم جاودان یار پر کشید.

پیکر مطهر این شهید سرافراز را در روستای اسلام‌آباد قزوین به خاک سپردند.

 شهید حسین حنیفی در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: هر انسانی روزی به دنیا آمده و روزی هم باید بمیرد قسمت ما هم این شده که در راه جمهوری اسلامی ایران و میهن خدمت کنیم.

 اگر به فیض شهادت نائل آمدم پدر جان ناراحت نباشید، سرافراز بوده و همیشه یار امام خمینی(ره) و قرآن و اسلام باشید اگر از من فرزندی به جا ماند سعی‌تان بر این باشد که خوب تحویل جامعه دهید.

فرزندم، دلبندم، ای یادگار یگانه‌ام، بوی نجیب حضور ترا می‌شنوم بی‌آنکه روی تو را دیده باشم برای تو دختر گلم می‌میرم بی‌آنکه لحظه‌ای تو را در آغوش کشیده باشم.

شیرینی لبان تو دختر بابا، روحم را از وجود تو لبریز کرده است،‌ بی‌آن که گونه گلگون و نجیب تو را حتی یکبار بوسیده باشم؛ دختر بابا عزیر دلم، دلتنگم دیدار توام بابا ندیدنت برای من حتی از جان کندن و مردن دشوارتر است.

اگر به دنیا آمدی و دلتنگ دیدار پدر به یغما رفته بودی، زیر سایه‌سار بید مجنون بنشین و از جویباری که در کنار پاهای نجیب تو، رفتن خود را زمزمه می‌کند، نشان پدر را بپرس.

قاصدک، ابرهای همه عالم شب و روز، در دلم می‌گیرند؛ به امید دیدار فردای قیامت...

کتاب ایسف نخل شکسته استوار بندر کنگ رونمایی شد

 با حضور فرمانده منطقه‌پنجم نیروی‌دریایی سپاه
مراسم رونمایی از کتاب "ایسف نخل شکسته استوار بندر کنگ" با حضور فرمانده منطقه پنجم نیروی دریایی سپاه برگزار شد.


به‌ گزارش خبرگزاری فارس از بندرلنگه، مراسم‌ رونمایی از "کتاب ایسف نخل شکسته استوار بندر کنگ" شامگاه‌ سه‌شنبه به‌مناسبت گرامیداشت عملیات کربلای 4و5 با حضور حجت‌الاسلام حسن فقیهی‌فر امام جمعه‌موقت بندرلنگه، ارسلان بهاری فرماندار بندرلنگه، محمدرضا پاکدامن مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران هرمزگان، سید حسین فاطمی فرمانده ناحیه مقاومت بسیج سپاه و جمعی ازمسؤولان و خانواده شهدا و ایثارگران شهرستان بندرلنگه در سالن الغدیر بندرکنگ برگزار شد.

سردار علی عظمایی در این مراسم ضمن اشاره و یادآوری خاطرات هشت‌سال دفاع مقدس و یادآوری دلاورمردی‌های رزمندگان اسلام، اظهار کرد: اخلاص و توکل رزمندگان و پشت پا زدن و چشم‌بستن از وابستگی‌های دنیوی و گوش به فرمان ولی زمان خود رمز پیروزی آنان بود.

وی افزود: خانواده شهدا، جانبازان و ایثارگران با بصیرت، صبر و و استقامت خود حافظ و پشتیبان این انقلاب هستند.

فرمانده منطقه پنجم نیروی دریایی سپاه تصریح کرد: جوانان با الگو گرفتن از زندگی خانواده‌های شهدا و جانبازان و گوش سپردن به فرمایشات مقام معظم رهبری می‌توانند در تمام عرصه‌ها پیروز میدان باشند.

عظمایی یادآور شد: دلاورمردی‌های رزمندگان و پیروزی‌های آنان در عملیات‌ها به ما آموخت که با سلاح توکل و یاد خدا می‌توان در برابر دشمنان ایستاد و آن‌ها را از عمل خود پشیمان کرد.

بخشی از بیانات مقام معظم رهبری در دیدار مردم قم

 به مناسبت سالروز قیام نوزدهم دی

بسم الله الرّحمن الرّحیم
و الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین الهداة المهدییّن سیّما بقیةالله فی الارضین.

 خیلی خوش‌آمدید برادران عزیز، خواهران عزیز، مردم شجاع و دلاور قم و جمعی از روحانیّون محترم و علمای مکرّم. و روز نوزدهم دی هر سال برای این حقیر این مژده را به همراه دارد که با شما مردم مؤمن و شجاع و شریف یک ملاقاتی را ما اینجا داریم.
قم سرشار از انگیزه است، سرشار از امید است؛ هم امیدوار است، هم امیدبخش است. قم یک شهر پیشرو و دارای مردم قطعاً پیشرو در کشور ما است. از روز نوزدهم دی سال ۱۳۵۶ -که ما قضایای قم را از دور شنیدیم و هنوز هیچ خبری در کشور نبود از اجتماعات مردمی و هیجانات مردمی، و قم به‌پاخاست و قیام کرد و سینه سپر کرد و کشته داد و شهید داد- تا امروز که چهل سال است، قم در صراط مستقیم، حرکت مستمرّ خودش را ادامه داده است. امسال هم شما دیدید که در روز نهم دی، مردم قم آن راه‌پیمایی را به‌طور مرسوم -که در همه جای کشور بود- انجام دادند لکن به آن اکتفا نکردند؛ روز سیزدهم دی [هم] آن راه‌پیمایی پُرشور، آن حرکت عظیم را انجام دادند.


 حرف همیشه‌ی ملّت ما همین است؛ حرف ملّت عزیز ما، قشرهای ما، شهرهای مختلف ما، جوانهای ما، حرف انقلاب و نظام اسلامی و ایستادگی در مقابل زورگویی و زیر بار تحمیل قدرتها نرفتن است. حرف ملّت در تمام این سالهای متمادی یک حرف بود و امروز که چهل سال از آن روزها میگذرد، ملّت ما همان منطق، همان مسیر، همان هدف را دنبال میکند؛ منتها امروز پخته‌تر است، باتجربه‌تر است، واردتر است. از لحاظ انگیزه هم اگر نگوییم امروز جوانهای ما پُرانگیزه‌تر از آن روز هستند، حدّاقل مثل همان انگیزه‌ها را دارند، علاوه بر اینکه پُرتعدادترند؛ یعنی امروز تعداد جوانهای مؤمن پُرانگیزه‌ای که حاضرند در میدانهای خطر سینه‌ سپر کنند، چندین برابر جوانهای ما در آستانه‌ی انقلاب و در سالهای اوّل انقلاب است؛ این خطّ مستمرّ این کشور است. خب، بنده همیشه این حرفها را البتّه میزنم، همیشه هم یک شواهدی، قرائنی وجود دارد، لکن آنچه این روزها اتّفاق افتاد، شواهد روشن و واضحی بر این قضیّه بود. همین‌طور که عرض کردیم، ملّت ایران در اقصیٰ نقاط کشور، در شهرهای بزرگ، در شهرهای کوچک، از روز نهم دی -که این آتش‌بازی‌ها و این شیطنت‌کاری‌های افرادی که بعد عرض خواهیم کرد، تازه شروع شده بود- در همه‌جای کشور این حرکت را آغاز کردند، بعد که دیدند نه، مزدوران دشمنان دست‌بردار نیستند، آن‌وقت پی‌درپی، روزهای متوالی این راه‌پیمایی تکرار شد؛ از روز سیزدهم در قم، در اهواز، در همدان، در کرمانشاه، تا روز چهاردهم، روز پانزدهم، روز شانزدهم، روز هفدهم در شهرهای مختلف، در شهرهای بزرگ، و باز در مشهد، در شیراز،‌ در اصفهان، در تبریز. اینها حوادث معمولی نیست؛ اینها هیچ جای دنیا وجود ندارد؛ من این را از روی اطّلاع عرض میکنم. این حرکت عظیم منسجم مردمی در مقابل توطئه‌ی دشمن، با این نظم، با این بصیرت، با این شور، با این انگیزه در هیچ جای دنیا نیست؛ و این چهل سال است که ادامه دارد، بحث یک سال و دو سال و پنج سال و مانند اینها نیست؛ نبرد ملّت با ضدّ ملّت است، نبرد ایران با ضدّ ایران است، نبرد اسلام با ضدّ اسلام است؛ این [نبرد] ادامه داشته و البتّه بعد از این هم خواهد بود؛ منتها سرگرم شدن ملّت ایران به مبارزه و ایستادگی و استقامت، موجب نشده است که از بقیّه‌ی ابعاد و زوایای زندگی غافل بشوند، [بلکه] همین جوانهای شما، بچّه‌های شما پیشرفتهای علمی را به وجود آورده‌اند، همین مأموران شما کارهای بزرگ [برای] آبروی ملّت ایران در کشور و در منطقه انجام داده‌اند. یعنی ملّت نشان داد که یک ملّتِ زنده است، یک ملّتِ بانشاط است، یک ملّتِ باخدا است، و خدا هم کمک میکند.

دیدار رهبر در جمعی از خانواده‌های شهدا

 

 

بسم الله‌ الرّحمن الرّحیم
خیلی خوش آمدید برادران عزیز، خواهران عزیز، خانوادههای معظّم و مکرّم شهیدان دوران دفاع مقدّس و شهیدان انقلاب. تا ابد این ملّت مدیون فرزندان شما است. چون هر چه این ملّت در این سالها به دست آورده است، عزّت این ملّت، امنیّت این ملّت، پیشرفت این ملّت، همه و همه مدیون این جوانهای عزیزی است که دل از خانه و خانواده و پدر و مادر و همسر و فرزند و مانند اینها کندند و رفتند سینه سپر کردند در مقابل دشمن؛ آن هم دشمنی که همهی دنیا در مقابل ما، آن روز از او حمایت میکردند؛ هم غرب، هم شرق، هم ارتجاع منطقه، همه و همه از این دشمن خبیث بعثی ما حمایت میکردند. اگر جوانهای دلاور و شجاع و فداکاری مثل جوانهای شما وجود نداشتند که بروند و خودشان را مثل یک سپری، مثل یک سدّی در مقابل دشمن قرار بدهند، این دشمن پایش به داخل کشور میکشید و میرسید و به هیچ چیزی رحم نمیکرد. شما الان ببینید در شمال آفریقا، در بعضی از کشورهای منطقهی غرب آسیا چه خبر است؛ آنچه در ایران با حضور بعثیها اتّفاق میافتاد، ده برابر بدتر از آن چیزی بود که امروز در لیبی هست، چند سال در سوریه بود، مدّتها در عراق بود و از این قبیل.  چه کسی مانع شد؟ چه کسی جلوی این خسارت عظیم تاریخی و ملّی را گرفت؟ جوانهای شما، همین شهدا.

 و به نظر من ارزش خانوادههای شهدا -این پدری که سه شهید را از دست داده، مادری که سه شهید را از دست داده، بعضیها سه شهید، بعضی دو شهید، بعضیها پنج شهید یا بیشتر-  کمتر از ارزش آن شهدا نیست. آن شهید، جوان بود، احساسات بود، حماسه داشت، رفت جلو؛ این پدر و مادر، این دستهگل را تربیت کرده بودند، زحمت کشیده بودند، بزرگ کرده بودند، به این حد رسانده بودند، جلوی چشمشان رفت و جسدش برگشت، گاهی جسدش هم برنگشت! شجاعت پدرها و مادرها و فداکاری پدرها و مادرها به نظر من کمتر از جوانهایشان نیست و من مکرّر به خانوادهی شهدا میگویم که خدا سایهی خانوادهی شهدا را از سر این ملّت کم نکند. خانوادهی شهدا خیلی حق دارند، خیلی برای این کشور ارزش دارند؛ شهدای عزیز هم که واقعاً همینجور؛ حالا جایگاهشان پیش خدای متعال که به جای خود، امّا تأثیرشان در کشور و وجودشان در کشور هم یک مسئلهی بسیار مهمّی است.

 دشمن منتظر یک فرصت است، منتظر یک رخنه است که از این رخنه وارد بشود. شما همین قضایای این چند روز را مشاهده کنید. همهی کسانی که با جمهوری اسلامی بدند، آن که پول دارد، آن که سیاست دارد، آن که سلاح دارد، آن که دستگاه امنیّتی دارد، همه دست روی دست هم میگذارند بلکه بتوانند برای نظام اسلامی و جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی مشکل درست کنند. حالا من انشاءالله‌ حرفهایی دارم راجع به این قضایای این چند روز؛ با مردم عزیزمان حرف دارم؛ که انشاءالله‌ در وقت خودش حرف خواهم زد. یعنی دشمنی به جای خود باقی است. آن چیزی که میتواند جلوی اِعمال دشمنی را بگیرد، روح شجاعت و روح فداکاری و روح ایمان است که نمونهی کاملش این بچّههای شما بودند، این جوانهای شما بودند. و من اظهار ارادتم به خانوادهی شهدا یک اظهار ارادت واقعی است. قدر شهید و خانوادهی شهید و پدر و مادر شهید و همسر شهید و فرزند شهید را میدانیم؛ میدانیم که اینها چه حقّ بزرگی به گردن کشور و انقلاب و نظام و تاریخ ما دارند. امیدواریم انشاءالله‌ خداوند متعال همهی شماها را محفوظ بدارد و شهدایتان را با پیغمبر محشور کند